{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Soonliy

𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙣𝙖𝙢𝙚:" •𝐓𝐡𝐞 𝐚𝐬𝐬𝐢𝐬𝐭𝐚𝐧𝐭 𝐥𝐨𝐲𝐚𝐥 𝐭𝐨 𝐇𝐞𝐥𝐥•"
pt11
دستیار وفادار به جهنم

در حالی که صدای آخرین مهمانی در پس‌زمینه خاموش می‌شد، ویا کنار کابینت تکیه داده بود، نگاهش به عکسی خیره مانده بود که در دستش بود. چهره‌اش آرام اما در عمق درونش غرق در فکر و خیال بود. در همین حین، ریو وارد آشپزخانه شد، اخم خفیفی بر صورت داشت و نگاهش هنوز با مطمئن نبودن همراه بود.
با صدای ملایم اما کنجکاوانه پرسید: 
-:"اون عکس چیه؟"
+:خب این--
-:صبر کن...اول بگو کجا بودی؟ چرا انقدر دیر کردی؟ چرا به من نگفتی که برگشتی؟
+:چرا باید به تو همه ی جزئیات رو بگم؟
-:چون من--
+:باشه. بعد از تحویل محموله ینفرو دیدم.
-:کیو؟
+:این به خودم مربوطه ریو‌. انقد تو زندگیم دخالت نکن!
-:من دخالت نمیکنم‌. فقط میخوام بدونم چته، چرا داری اینجوری رفتار میکنی؟
+:فقط مقامتُ به عنوان دستیارم حفظ کن. دلیلی نمیبینم به تو توضیحی بدم.
-:باشه. توضیح نده. من فقط دستیارتم. البته فک کنم از این به بعد به من نیازی نداشته باشی.
ریو نفس عمیقی کشید، دندان‌هایش را به هم فشرد و با قدم‌هایی تند، آشپزخانه را ترک کرد و در را پشت سرش کوبید. سکوت سنگینی بر جای ماند و تنها صدای نفس‌های بریده‌ی ویا در آشپزخانه شنیده می‌شد.
+:دقیقا چش شده؟ نکنه وقتی گفتم دستیار های دیگه ای هم دارم بهش برخورده؟
ویا یک لیوان آب برای خودش ریخت، شاید قطرات سرد اب بتواند اشفتگی اش را کمی کمتر کند.
ناگهان، صدای خنده‌ای زنانه از بیرون آشپزخانه به گوش رسید. خنده‌ای که آشنا بود و در آن سکوت سنگین، ویا رو بیشتر از هرچیزی آزار میداد. لیوان آب از دست ویا افتاد، لیوان تبدیل به شیشه خرده شد. چشمانش از شوک گشاد شده بود و قلبش با ضربان وحشیانه‌ای در سینه‌اش می‌کوبید.
ویا با نفس‌هایی بریده به تکه‌های شیشه‌ی خرد شده خیره مانده بود، انگار بختک رویش افتاده بود.
آ-جین، توهمی از ذهن ویا، حالا روبروی او ایستاده بود. او واقعی نبود، اما آن‌قدر زنده به نظر می‌رسید که ویا می‌توانست بوی تند عطرش را در هوای خفه حس کند. آ-جین با لبخندی کج که کاملا برای تمسخر بود، دورِ جزیره‌ی آشپزخانه چرخید.
آ-جین زمزمه کرد:
☆:نگاه کن... ملکه ی سایه ها، شکستن یک لیوان هم براش این‌قدر سخت شده؟ چقدر ضعیف شدی، ویا.»
ویا چشمانش را برای لحظه‌ای بست و سعی کرد تصویر آ-جین را از ذهنش بیرون براند، اما صدای او دوباره بلندتر و آزاردهنده‌تر در فضا پیچید:
☆:فکر کردی ریو می‌مونه؟ وقتی ببینه ملکه نه برای دشمنش، بلکه برای توهمات خودش می‌لرزه؟ اون فقط داره از سرِ وظیفه تحملت می‌کنه، نه چیز دیگه ای.
+: از...اینجا...برو...
آ-جین به تکه‌های شکسته اشاره کرد و با خنده‌ای که انگار زخم‌های ویا را بیشتر می‌کرد، ادامه داد:
☆:شرایطت عالیه، نه؟ همه‌چیز داره از دستت لیز می‌خوره... درست مثل این لیوان. و من؟ من اینجام که تا آخرین لحظه‌ی فروپاشیت، تماشات کنم.

خب خب اینم از این پارت🎀
ادامه اش رو تو کامنت ها بخونید!!!
عذر میخوام که یکم دیر شد...
امیدوارم لذت برده باشین. برای پارت بعد زودتر شرط هارو برسونید.
شرط ها:
۶لایک، ۲ بارنشر
کامنت هم دلخواه
نظراتتون رو راجب رمانم بگید.
خوشحال میشم پیشنهادات زیباتون رو بدونم✨️
دیدگاه ها (۲)

Soonliy

Soonliy

Soonliy

Soonliy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط